پارازیت های قلم
سلام خوب من! نمی دانم کجای این آباده ی چشم های گاه بغض آلود رنگین پاییز به تماشا نشسته ای! به تماشایم نشسته ای مگر نه؟!! خب اگر تو نگران لحظه های افسار گسیخته ی مهتاب گون من نباشی که خیلی نامردی است!!! هه! اینجور نگاهم نکن! خب قبول ... دلم گرفته است ... که چه؟!!! عمرا اگر بگذارم چشم هایم به بغض بنشیند... این هاله ای هم که چشم های خرمای ام را بازی میدهد الکی است .... اصلا.. اصلا که گفته که در این آباده ی چشم های گاه بغض آلود رنگین پاییز بنشینی به تماشای من؟؟؟!!! .... هه! می بینی پاییز را؟!!! رقص برگ های بازیگوش ... شیطنت چشم های زمین ... گستاخی گام های باد و باز ... شاید نفس های عاشق! خوب من! من هنوز هم میگویم عاشق ها وقتی که ها میکنند نفسشان قشنگ تر است ... داری میخندی .... تو که میخندی ... من هم خوبم _چشمک خب... ساده شروع میکنم ... تنیدنی را که از سرود صبحگاه چشم های غریبی در انعکاس یک شب مهتابی ؛ خمیازه میشد ... آرام ... لبخند میزد ... و بعد ... آرام تر میخوابید... میدانی خوب من! گاهی در این تنهایی تکیده در استواری سایه سرو های خواب رفته... با دمپایی ابری ام ... چنان به سمت بی سوی تو میدوم ... که خودم هم خنده ام میگیرد... هه! دارد غروب میشود انگار ... یاد غروب های کودکانه ام که همنشین ارتفاعی سرخ در نگاه پهلو گرفته در عاشقانه های تو بود... بخیر! --------------------------- حالا تو کجا بودی که غروب های کودکانه ام در نگاه تو پهلو گرفته خدا عالم است_خنده
| Design By : Pichak |

