پارازیت های قلم

دارم در تکاپوی انفاس باران زا به سفیدی چشم های خودم نگاه می کنم...

 دارم ...

 در این گوشه از خیالکده معصوم دستانم،

 رهای ذکرهای معجونی،

 دوست داشتن دست هایی را مشق می کنم که حتی لحظه ای لمس نکردمشان...

هه!

لبخند می زنی....

و آرام دست هایت را به سمتم دراز میکنی...

لبخند می زنم...

دارم دور می شوم ...

آرام .... آرام....

دارم در این خیال بر باد رفته ذهن های خمیازه ای ،

لبخندی را بغض می کنم که سکوت معصومانه ای از ترانه چشم هایم را خواهند شست...

داری به سویم میدوی....

و چه سخت است باور نبودنم ... نبودنت ....

دارم بهار را به فصل پنجم میکشانم...

چشم هایم را که میبندم .....

چشم هایم را که باز می کنم ....

چشم هایت ....

من اوج غمم ... چرا میخندم؟!!!!!!!!!!!

هه!

مهربان خوبم!

خدا لبخندت را از من نگیرد!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()


Design By : Pichak