پارازیت های قلم

 زیبای چشم خرمای من!

باز هم که این حوالی پرسه میزنی!

اینرا که میگویم ... آرام لبخند میزنی!!!

میگویی ... و اگر چشم هایم خرمایی نباشند چه؟

هه!

حالا نوبت من است که بخندم ... مگر نه آنتکه وقتی بی هوا در خرمایی سیال چشمانم رها میشوی ...

آرام ... گردالی چشمان رنگینت در انعکاس این هم آغوشی ... رنگ جاذبه می گیرند ؟!!

حالا تو هی خیال کن چشم هایت خرمایی نیست ...

خوب من! مگر چشم های من به تو دروغ میگویند؟!!! _چشمک

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

سلام خوب من!

نمی دانم کجای این آباده ی چشم های گاه بغض آلود رنگین پاییز به تماشا نشسته ای!

به تماشایم نشسته ای مگر نه؟!!

خب اگر تو نگران لحظه های افسار گسیخته ی مهتاب گون من نباشی که خیلی نامردی است!!!

هه!

اینجور نگاهم نکن!

خب قبول ... دلم گرفته است ... که چه؟!!!

عمرا اگر بگذارم چشم هایم به بغض بنشیند...

این هاله ای هم که چشم های خرمای ام را بازی میدهد الکی است ....

اصلا..

اصلا که گفته که در این آباده ی چشم های گاه بغض آلود رنگین پاییز بنشینی به تماشای من؟؟؟!!!

....

هه!

می بینی پاییز را؟!!! رقص برگ های بازیگوش ... شیطنت چشم های زمین ...

گستاخی گام های باد و باز ... شاید نفس های عاشق!

خوب من!

من هنوز هم میگویم عاشق ها وقتی که ها میکنند نفسشان قشنگ تر است ...

داری میخندی ....

تو که میخندی ... من هم خوبم _چشمک

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

خب...

ساده شروع میکنم ...

تنیدنی را که از سرود صبحگاه چشم های غریبی در انعکاس یک شب مهتابی ؛

خمیازه میشد ...

آرام ... لبخند میزد ...

و بعد ... آرام تر میخوابید...

میدانی خوب من!

گاهی در این تنهایی تکیده در استواری سایه سرو های خواب رفته...

 با دمپایی ابری ام ...

چنان به سمت بی سوی تو میدوم ... که خودم هم خنده ام میگیرد...

هه!

دارد غروب میشود انگار ...

یاد غروب های کودکانه ام که همنشین ارتفاعی سرخ در نگاه پهلو گرفته در عاشقانه های تو بود... بخیر!

---------------------------

حالا تو کجا بودی که غروب های کودکانه ام در نگاه تو پهلو گرفته خدا عالم است_خنده

 

 

نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

هی خیال بر باد رفته از سمت شروع هر پایان!

هیچ به رخساره عشق نظر کرده ای؟!!!

دارم در این هوشیاری باد پای بی سودا ...

شباهنگ لحظه ای از طراوت دو چشم را مشق میکنم که صورتی را دوست نداشت

هه!

دارم در این آشنایی تقدیر رنگ ... چشم هایی را به باور مینشانم که دوست داشتند دوست داشته شوند ...

تو کجای این خانه ی ... بی در و پیکر، میخ ... میکوبی ... به یک امّید؟!!! 

در گوشی به خودت میگویم :

زیبای چشم خرمایی من!

من تمام مشکینه چشم های غالیه کارت را دوست میدارم!!!!

هه!

دوباره ... آرام ...لبخند ... میزنی ...

 و ... من ...

میدانم ... که چشم های تو ... هر رنگی که باشد ...

 دوست داشتنیست ...

------

امروز خیلی تحویلت گرفتما_چشمک

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

سلام خوب من!

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان

دلم تنگ شده بود

تنگ لبخندهای مهربانت که پیاپی شیطنت هایم را گوشزد میشد

دلم تنگ شده بود

آخر این هم شد رسم عاشقی

مرا در این بیغوله

این پرتگاه نگاه های زهرآلود

این بی مردمانی های دست گرفته از مرام روزگار

این سرخانگی هایی که سیلی میشوند

به کدامین آغوش سپری کهه

تخت خیال درازآلود در کام بادهای سحری برای هر طلوع آواز میخوانی

هه

باز هم که لبخند میزنی...

حالا گیریم که به هیچ اغوشی نسپردی و بودی

یک ندا نمیخواستی بدهی مهربان منن؟!!!

دستم هنوز گرم است...

هه

میگویند ناله از سحر آغاز میشد

مرغ سحر ناله بس کن!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

شهاب جان گرفته در

نگاه تو

شبیه این درخشش  ِ

سقوط آدمانه ام

به یک نفس ترانه جان ترانه جان ترانه ای

به یک ترانه پر زدن

نفس زدن

سقوط  آدمانه ای

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

دارم در این طراوت خواب الود چشم ها...

بوسه ای را میجورم ....

که عصر امانت دادم به غروب ...

قرار بود فقط دستش باشد ...

حالا جواب این نگاه ها ی تو را

آخر  از کدامین جیبم درآورم ؟!!!

آهی میکشم ...

مهربان خوبم!

 شرمنده!

 بخدا قد تمام خروس قندی های دنیا دوستت دارم ...

هه!

دارم گولت میزنم آ_چشمک

دوباره همان نگاه ...

دلم میگیرد ...

چشمهایم را میبندم ...

چ .... ش .... م ....ه ... ا ...

و چه

ناگهان بیگاه میشوی ...

 وقتی عشق .... از ... شقیقه می روید ...

آرام ... گونه هایم گرم میشوند ...

هه!

امانت است یا هدیه؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

باز کن پنجره را ....

به درک! جام جهان می ننماید رویی ...

تو مفصل به سحر سوره بوسه میخوان ...

زیر لب ... عشق را زمزمه کن ....

و  اقا قی ها را ... بیداری ...

گوش کن !

بیصدا میشکند سقف نفس های غزل ....

و تپش لمس نگاه من و توست ....

تو به آغاز پرستوی خیال ...

                    باز کن پنجره را !

                                    

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()


Design By : Pichak